حالتون چطوره؟
می دونم که از دستم خیلی دلخور هستید ولی فقط می تونم بگم که شرمنده هستم ...![]()
مثل همیشه من بازم شرمنده شماها شدم .
می دونم که شماها بزرگوارتر از اونی هستید که منو نبخشید ولی من جدآ از همتون معذرت می خوام...
از لطف همتون که توی این مدت منو تنها نگذاشتید هم ممنونم . امیدوارم که بتونم یه روزی جبران کنم.
هر چند من کوچیکتر از اونی هستم که بخوام محبت های بی پایان شماها رو جبران کنم.
من توی این مدتی که نبودم داشتم با مشکلات خودم دست و پنجه نرم می کردم ، با خودم می جنگیدم ، با احساسم مقابله می کردم.
من می خواستم خودمو شکست بدم ، می خواستم توی جنگی که بین احساس و منطقم به وجود اومده بود هر دو رو شکست بدم ولی افسوس که همیشه احساسات بر ما غلبه می کنه .
نمی دونم که کار اشتباهی کردم یا نه ولی به کمکتون نیاز دارم ...
کمکم کنید ...( خواهش میکنم )
" دل شکسته"
دل شکسته ام از تکرار حاثه ها
خسته شدم از ای فاصله ها
خسته شدم بس که دیدم
ولی هرگز نفهمیدم
که چرا زندگی با مرگ است
که چرا دنیا نامرد است
چرا از هر که پرسیدم
به هیچ جوابی من نرسیدم.
" آتش عشق"
با آتشی از ترس هم خانه بودم
آه بودم ، درد بودم ، دیوانه بودم
در آسمان عشق آواره بودم
ابر بودم ، اشک بود ، بیچاره بودم
تو آمدی و روزگارم تار شد
این دل بیچاره ام دیوانه شد
فکر می کردم که مجنونم ، ولی ای کاش می بودم
بگفتم همچو فرهادم ، برس ای یار بر دادم...
نمی دونم این چه احساسیه که تمام وجودم رو فرا گرفته ، ولی من خیلی سعی کردم از خودم دورش کنم ولی نشد.
نمی دونم چرا اینطوری شدم ولی یه لحظه خیلی خوشحالم ولی چند دقیقه بعد احساس می کنم تنهاترین آدم روی زمینم .
الان که دارم این مطلب رو براتون می نویسم دلم داره از غصه می ترکه.
به خدا دیگه نمی دونم چیکار کنم .
کمکم کنید
راستی توی کامنتاتون هم هر چی دوست دارید برم بنویسید قول می دم اگه دوست نداشته باشید تاییدشون نکنم.
خیلی دوستتون دارم!
تنهام نذارید
منتظرتون هستم
بابای





